
می خواهم بدانم زندگی شخصی شما چگونه بوده. یعنی این عزت الله خان انتظامی از کجا می آید؟
ما خانواده پر جمعیتی بودیم ، مادر من 14 شکم زاییده بود که پنج تا مردند. ولی 9تای بقیه هستند. من پنج برادر و چهار خواهر دارم و اولین فرزند پدر و مادرم بودم. خلاصه این خانه فئق العاده شلوغ بود.
اصلا داستان ازدواج پدر و مادر من جالب است. چون پدر من از اشتهارد آمده بود تهران ، که دوره سر بازی را بگذراند ، خانواده مادری من ، قوم و خویش انتظام دربار بودند. حالا اینکه چطور این دو نفر با هم آشنا شدند خدا می داند. به هر حال به هم ازدواج کردند و من هم اولین فرزندشان بودم.
بله ، انتظامی دربار بودند.
وقتی که من متولد شدم ، سجل اصلا نبود. پشت قرآن می نوشتند. بعد که زمان رضا شاه رفتند سجل بگیرند پرسیدند اسمش چیه؟ مادرم می گوید: عزت الله. می پرسند اسم پدرش چیست؟ مادرم نمی دانسته ، چون پدرم با رضا شاه به جنگ ترکمن رفته بود.
اسمش را هم نمی دانسته ، اسم پدرم "نیت الله" بوده اما مادرم می گوید "ید الله"! آن موقع که مثل الان نبوده آدم بتواند همه جزئیات طرف را بفهمد. خلاصه وقتی من به دنیا آمدم و رفتند برام سجل بگیرند ، چون مادرم فامیل پدرم را نمی دانسته ، فامیل خودش را روی من می گذارد. معلوم نیست سنم را چقدر بالا برده اند یا پایین آوردند.
ابراهیم اشتهاردی
سجل اولی را هنوز دارید؟
نه ، وقتی عوض کردیم گرفتند. البته من یک گرفتاری هم پیدا کردم ، وقتی من تصدیق شش ابتدایی را گرفتم ، مادرم رفت برای رونوشت بگیرد ، می گویند چرا در پرونده خانوادگی اسمش نیست؟ اسم پدرم اصلاح می شود. اسم بقیه بچه ها ردیف بوده ولی هرچه می گردند ، پدری برای من پیدا نمی کنند ، در خانواده ابراهیم اشتهاردی یک اسم تک به نام عزت الله انتظامی وجود داشته که پدرش مشخص نیست. البته نام مادرم یعنی "عذرا انتظامی" بوده است. بعد برای من نامه آمد که باید به دادگاه اداره سجل و ثبت احوال بروم. از من پرسیدند پدرت کیست؟ گفتم : پدرم است. گفتند: ید الله خان کیست؟ گفتم: اسمش همین است دیگر. اینها فکر می کردند که من پدر متمولی داشته ام و برای اینکه وقتی فوت کرد مادرم مال و اموالش را بگیرد اسم خودش را روی من گذاشته است ، خلاصه تحقیق کردند و قرار شد فامیل من به شرطی انتظامی بماند که من از صاحبان این فامیل اجازه بگیرم. صاحب این فامیل دکتر فتح الله انتظامی بود که تحصیل کرده فرانسه معلم زبان فرانسه محمد رضا شاه بود و خیلی هم به من علاقه داشت.
نه ، قوم و خویش مادرم بود. وقتی مشکل را به فتح الله خان گفتم ، گفت من امتیاز فامیلی انتظامی را به تو واگذار می کنم.
سنگلج ، پارک شهر کنونی. به مدرسه عنصری می رفتم که در محله دباغ خانه بود. آن مدرسه دیگر وجود ندارداما محله و باغ خانه و درخونگاه هنوز هست ، تقریبا پشت تالار سنگلج است که منزل شعبان جعفری هم در همان محل بود.
من مدرسه که می رفتم جزو بچه های طبقه سه بودم ، یعنی از نظر مالی سطح پایین بودم. شاگردی که کنار من می نشت نوه "مجد الدوله" معروف بود.
بله. همه کنار هم می نشستیم. پسری که نوه مجد الدوله ثروتمند بود کنار من می نشست که پسر یک کارمند ساده بودم.
کسی نگذاشت. خودمان می گفتیم.من یک خاطره دارم که در کتابم هم گفته ام. ما می خواستیم به امجدیه برویم که بازی تماشا کنیم ، بچه پولدار ها لباس رکابی و شلوار مشکی ورزشی می پوشیدند ولی برای من مقدور نبود که چنین لباس هایی تهیه کنم و از آنجا که من آن موقع محبوب بودم بین بچه پولدارها هم مقبولیت داشتم ، این لباس را به من هم دادند.
با همه می ساختم ، اهل بلوا نبودم. تمام کتابچه های پاکنویس بعضی از بچه ها را از شب تا صبح من می نوشتم و آن ها به من پول می دادند. گفتم که کنار نوه مجد الدوله می نشستم و او در جیبی که سمت من بود خوراکی هایش را می گذاشت و می گفت: عزت بخور. از بچه هایی بود که وسط کلاس برایش خوراکی می آوردند ، نوکر می آمد دنبالش ، دوچرخه و لباس شیک داشت. در این شرایط با اینطور افراد زندگی می کردم ، پاکنویس هایشان هم می نوشتم. بعد از آن من به مدرسه صنعتی رفتم ، در دبیرستان محمد جعفری ، هوشنگ بهشتی ، آقای قنبری ، نصرت کریمی و کهنمویی هم بودند. همه اینها از من یک سال بالاتر بودند. دوره دبیرستان ما شش ساله بود و در آخر دوره دیپلم می دادند. بهشتی و من و جعفری همه ، رشته برق می خواندیم. ، آنها کار هنری هم می کردند ولی من نمی کردم. نصرت کریمی هم برق می خواند ، اما وسط کار درس را رها کرد ، ولی ما تمام کردیم. اگر دوسال دیگر می خواندیم مهندس می شدیم که برای من از نظر مالی مقدور نبود.
تقریبا از وقتی که دیپلم گرفتم و در تئاتر جا افتادم ، یعنی حدود سال های 24. اتفاقاتی برای من افتاد که دیگر نمی توانستم با خانواده ام زندگی کنم.
از 13 سالگی که به لاله زار پیچیدم و انگیزه ام دیدن تئاتر های رو حوضی بود. دقیقا خاطرم هست که در جنگ دوم جهانی ، 20 شهریور 1320 به کار تئاتر وارد شدم. اصولا وقتی من وارد لاله زار شدم ، تئاتری در کار نبود. آن موقع نام همه تئاتر ها تماشاخانه بود ؛ تماشاخانه کشور ، تماشاخانه هنر ، تماشاخانه فرهنگ ، تماشاخانه تهران و تماشاخانه صادق پور. وقتی نوشین در سال 1326 آمد ، اسم تماشاخانه فرهنگ را گذاشت تئاتر فرهنگ. بعد هم تئاتر فردوسی را ایجاد کرد ، کم کم نام تئاتر جای تماشاخانه را گرفت. سال های اولی که من پیش پرده می خواندم ، کارهای دیگر هم می کردم ، یعنی هم رل های کوچک بازی می کردم و هم کارهای پشت صحنه را انجام می دادم. پس از سال ها فعالیت در تئاتر لاله زار ، نقشی که نوشین در تئاتر فردوسی به من داد ، نقش بازپرس در نمایش مستنطق پریستلی که در آخرین صحنه وارد نمایش می شود. وارد سن که می شدم یک لحظه پشت پرده توری بودم و فقط سایه ای از من دیده می شد. بعد رل بزرگتری بازی کردم.
چرا. پدر و مادر من خیلی عصبی بودند. ولی من مدرسه صنعتی می رفتم و رشته برق را انتخاب کردم. اساسا این رشته را برای تامین نیازهایم انتخاب کردم چون وضعیت خانواده من طوری نبود که بتوانند مخارج من را فراهم کنند. من تمام تعطیلات تابستان را در قهوه خانه و سلمانی کار کردم. خیلی ها نمی دانند من برای چندرغاز چه کار های سختی انجام داده ام. اما از همان کودکی که کار می کردم تحت فشار بودم ، پدرم نظامی بود و بسیار متعصب ، مادرم هم روضه خوان زنانه و بسیار معتقد مذهبی بود. مادرم فکر می کرد چون من رشته برق خوانده ام در تئاتر کار برقی می کنم. پدرم به من می گفت یک وقت از این لباس ها نپوشی ، یعنی اصلا تئاتر ندیده بود. یک بار پدرم فهمید من در رادیو خوانده ام ، بلوایی به پا کرد که نگو. مادرم برای اینکه ایت آشوب بخوابد رفت سراغ همان فتح الله خان ، بزرگ خانواده انتظامی. فتح الله خان هم که می دانست من کار هنری می کنم می آید پیش پدرم ، پدر من هم یک آدم خشن بود. به پدرم می گوید تو چه کار به این بچه داری؟ شاید یک روز عزت الله آدم بزرگ و معروفی بشود. پدر من اصلا از هنرپیشگی و مسائلی از این قبیل خبری نداشت. به هر حال پدرم آرام شد ولی هیچ وقت حرف من را تایید نکرد. البته مادر تا دیر وقت منتظر من می ماند و از من می پرسید که چه می کنم؟ من هم می گفتم که کارهای برق و دکور را انجام می دهم. بعد از ماجرای رادیو خانواده ام خیلی به من کاری نداشتند ، در این ضمن من یک سنتور هم خریده بودم و لای رختخواب گذاشته بودم ، مادرم خبر داشت ، من هم گاهی برای خودم دنگ دنگ می زدم. پدرم از این موضوع اطلاع نداشت. تا اینکه یکبار دیدم پشتم یخ کرد و برگشتم دیدم پدرم پشت سرم ایستاده ، به من گفت: دیگر این را اینجا نبینم ، من هم ردش کردم رفت.
مادرم می دانست من تئاتر می روم ولی نمی دانست من بازی هم می کنم. مادر من سال 57 فوت کرد. قبل از آن در سینما و تلویزیون بازی کرده و شناخته شده بودم. پدر من سال 62 فوت کرد. من سال 47-48 فیلم گاو را بازی کرده بودم ، ولی پدرم هیچ کاری از من ندید.
نه ، دوست نداشت.
بازیگری چیه؟ مطربی بود ، بد نامی بود. بعد ها یک هنرستان هنرپیشگی ایجاد شد که سه سال دوره داشت.
زیاد.
نه ، یک باشگاه زورخانه داشت. بعد از 28 مرداد 1332 شعبان جعفری شد.
زمانی که من در مدرسه صنعتی رشته برق می خواندم ، برادر شعبان به نام حسن ، مستخدم مدرسه بود. گاهی شعبان به آنجا می آمد که برایش کار پیدا کند. همه معلم های مدرسه به غیر از معلم ادبیات فارسی ، آلمانی بودند. وقتی که تئاتر سنگلج باز شد ، باشگاه و زور خانه شعبان نزدیک ما بود که برای پیس "پهلوان اکبر می میرد" عباس جوانمرد ، یک شب همه اهالی را به تئاتر دعوت کردیم.
اینها به هر حال جاهل های یک بزن محل بودند ، زورخانه داشتند. در محل شان پسری پیدا نمی شد که بتواند به دختری نگاه کند.
اینطور نبود ، یا لااقل ما ندیدیم. کسی هم جرات این کار را نداشت. خودشان هم در محل این کارها را نمی کردند. خلاصه شعبان را از مدرسه می شناختم بعد هم سر اجرای تئاتر "پهلوان اکبر می میرد" کل زورخانه را دعوت کردیم و به آن ها بالکن دادیم. شعبان من را شناخت و وقتی در زورخانه گلریزان داشتند چند بار من را دعوت کرده بود. چون من آن زمان در تلویزیون کار می کردم و کمی سرشناس بودم. اینها آمدند تئاتر را ببینند ، من آن شب می خواستم بروم تالار فرهنگ یک باله ببینم ، گفتم: آقای جعفری من دارم می روم. گفت: کجا؟ لخت شو برو ببینم چی کار می کنی؟ خیال کرده بود تئاتر هم زورخانه است. به هر حال من یک چنین آشنایی با شعبان جعفری داشتم.
شعبان به شدت طرفدار شاه شد و با کمونیست ها درگیری پیدا کرد و در روز 28 مرداد به نفع شاه میدان دار شد. در همان سال ها یکی از خویشان شعبان بر اثر سانحه گاز یا نفت در زورخانه شعبان کشته شد ، بعد از آن شعبان خیلی آرام تر و متاثر شد. در دوره انقلاب هم که گرفتنش و زندانی شد که از زندان فراری اش دادند و به خارج از کشور رفت و برای خودش کتابی هم نوشت.
همه این اتفاقات به هم ربط داشت. من به کلاس های نوشین رفتم. هیچ وقت عضو حزب توده نبودم ، اما به آنها سمپاتی داشتم. چون بهترین گروه تئاتر بودند و من هم همیشه دنبال بهترین بودم. وقتی با اینها کار می کردم همراهشان به مسافرت های خارج از تهران می رفتم. در بهمن سال 27 که به شاه تیراندازی شد ، تئاتر فردوسی را تعطیل کردند. تئاتر فردوسی در سال 26 تاسیس شد بود. قبل از آن نوشین تماشاخانه فرهنگ را به تئاتر فرهنگ تبدیل کرد. یک سال بعد تئاتر فردوسی را ایجاد کرد که ما هم کارهایمان را رها کردیم و به تئاتر فردوسی و کلاس های نوشین آمدیم. بعد از 27 بهمن ، تئاتر فردوسی را تعطیل کردند و عده ای را هم دستگیر کردند. بعد ما رفتیم به تئاتر سعدی در خیابان شاه آباد ، در همین حین نوشین را هم همراه بقیه 11 نفر حزب توده دستگیر کردند. نوشین به دو سال حبس محکوم شده بود ، شش ماه آن گذشته بود که یک افسر نظامی با یک کامیون به زندان می رود و هر 12 نفر حزب توده را سوار می کند که ببرد به دادستانی ارتش ، ... و اینها فرار می کنند. همه فکر می کردند ، در حالی که در سطح تهران پخش شده بودند. آن زمان که من به تئاتر سعدی می آمدم ، خانه ما خیابان شاپور بود ، تئاتر سعدی خیابان شاه آباد ، من با خودم فکر کردم یک جایی دور و بر اجاره کنم. آقای خیر خواه که از فعالان سیاسی بود به من گفت یک خانه بگیر که دید نداشته باشد! من گفتم حالا چرا دید نداشته باشد؟ گفت: خب راحت تر هستی و... به هر حال من گشتم و یک خانه در خیابان خورشید پیدا کردم که در یک کوچه باریک بود که این کوچه به یک محوطه بزرگ خالی می رسید ، خانه هم دو تا پله می خورد پایین می رفت و جز آسمان هیچ چشم انداز دیگری نداشت ، دو تا اتاق یک سمت داشت ، یک اتاق یک سمت دیگر ، خلاصه این خانه را از یک سرهنگ اجاره کردم.
175 تومان ماهانه. بعد از مدتی آقای خیر خواه و دوستان گفتند: یک تخت در اتاق دم دری بگذار یک پرده هم بزن یک وقت کسی خواست ، بیاید شب بماند. من گفتم: مثلا کی؟ گفتند: از همین بچه های تئاتر سعدی ، اگر خواستند یک شب بمانند نروند خانه شان که راه دور است ، همین جا بخوابند.مدتی یک نفر می آمد انجا می خوابید. اینها در شرایطی بود که مجید کوچک بود.، حول و حوش 1328.خلاصه یک شب من در تئاتر بودم به من گفتند: امشب مهمانت می آید و یک هفته پیش شما می ماند. من به خانه آمدم و دیدم یک نفر در اتاق داره راه می رود.رفتم پایین از همسرم پرسیدم چه کسی پایین است؟ گفت: نمی دانم. من رفتم پایین در را باز کردم دیدم نوشین در اتاق است. وحشت کردم. گفت: ترسیدی؟ گفتم: نه. گفت: من یک مدتی اینجا هستم. با همان شکوه و جلال خودش آنجا استاده بود. به هر حال تحصیل کرده فرانسه بود ، کارگردانی می کرد و کلاس خودش را داشت. از من پرسید شام خوردی؟ گفتم: نه. گفت: می آی با هم شام بخوریم؟ گفتم: آره و شام مان را خوردیم. فردای آن شب که من می خواستم به وزارت بهداری بروم هر آژانی می دیدم رنگم می پرید.همش فکر می کردم دارند من را تعقیب می کنند. تا دو هفته با کوچک ترین صدایی از خواب می پریدم. زمان تیمسار بختیار اگر کسی را می گرفتند شکنجه می کردند و من هم واقعا می ترسیدم. تیمسار بختیار جلادی بود و یکی از شکل دهندگان ساواک بود. همیشه سوار اتوبوس که می شدم آن ته ته می نشستم که کسی من را نبیند. کم کم عادت کردم. نوشین حدود یک سال و نیم با ما بود. به همه ترک رابطه کرده بودیم و هیچ رفت آمدی نداشتیم طوری که همه فکر می کردند چه خبر شده؟!! این اتفاقات مربوط به قبل از 28 مرداد است. بچه ها هم به منزل ما می آمدند و جلسه داشتیم ، اما هیچ وقت جلسه سیاسی برگزار نشد. در تمام مدتی که نوشین منزل من بود ، صفحه می گذاشت و ترجمه می کرد ولی هیچ کار سیاسی انجام نمی شد.
ادامه ی گفت و گو در ادامه ی مطلب .
از اینجا برای مشاهده ی ادامه مطلب استفاده کنید .
------------------------------------------------
سینما روز _ امید منوچهری : گلشیقته فراهانی روز سه شنبه در سینما آفریقا و روز جمعه در اریکه ی ایرانیان دیوار را همراه مردم تماشا کرد .
منبع : سینما روز
از اینجا برای مشاهده ی ادامه مطلب استفاده کنید .
ادامه ی مطلب ...